چقدر دور است زمانی که آخرین پست را نوشتم.طفلک بیچاره این وبلاگ.گناهش این است که نویسنده اش عادت به کار مداوم ندارد و گهی تند و گهی خسته می رود.
البته باید بگویم بعد از نوشتن یک سری پست آتشین و گرفتن یک سری تذکر از افراد ذی صلاح و غیر ذی صلاح تصمیم به تغییر رویه گرفتم.اسامی مستعار شدند و همه چیز در ابهام فرو رفت.
دیگر اینکه برای مشی این وبلاگ گرفتار تردید بودم.
از غم و غصه نوشتن حتی به قیمت آگاه کردن مردم هم خواننده را غمگین می کند و هم وبلاگ را کم رونق.
نمی خواهم خواننده ام حسی را پیدا کند که من موقع خواندن مجلاتی مثل ارگان کانون هموفیلی و ارگان انجمن تالاسمی ایران پیدا می کنم.
البته من مخاطب خاص هستم.کسی که درد آشناست و از نزدیک همه چیز را می بیند و خواندن دردها فقط غمگینش می کند.
این معمایی است ک همه به نوعی با آن درگیریم.
تردید بین آشنا کردن مردم با واقعیت ها که به قیمت منزوی شدن بیماران و از دست دادن امیدهایشان تمام می شود و گفتن از امیدها که ممکن است حل مشکات را از یاد مسئولین ببرد.
تذکری که گرفته بودم یک حسن اساسی داشت.
این را فهمیدم که کسانی که باید این وبلاگ را بخوانند می خانند ،فقط در سکوت.ردی از خود نمی گذارند.
پس می گویم و می نویسم.
هم از امیدها و هم از رنج ها.
و تو که می خوانی ، تو را به همه آگاهیت قسم می دهم که آشنایی با مشکلات بیماران را فردا روز حربه ای برای شکستن یک دل نکنی.