پرده اول:
سال هشتاد شش است که خبر خودکشی یکی از چهار پسر خانواده ش به گوشمان می رسد.خانواده ای بسیار فقیر ساکن در یکی از روستاهای حاشیه مرودشت.جایی که با حداقل امکانات زندگی .پدر و مادر و داماد و یکی از پسرهای خانواده معتاد هستند.سه پسر خانواده هموفیلی شدید دارند.مادر ش ها همیشه با آمدنش کارمندان کانون را عاصی می کند.همیشه پول می خواهد و همیشه توقعات زیادی دارد.نمونه ای از بیماران بی بضاعتی که در جواب نیازهایشان جوابی نداریم.کمکهای مردمی کم شده و مشکلات اقتصادی مردم را از خیر کردن باز می دارد.
پرده دوم:
با یکی از همکاران در کانون هموفیلی نشسته ایم.مادر خانواده ش از راه می رسد.سلام می کنیم و در جواب مویه می کند.از لابلای گریه ها و ناله هایش می فهمیم که خانه بر اثر انفجار کپسول گاز آتش گرفته.پدر و یکی از پسرها در خانه بوده اند.پدر فرار می کند و جان خود را نجات می دهد و پسر نگران اسباب و اثاثیه ناچیزشان است و تلاش می کند آتش را خاموش کند.به دلیل دوری راه محل از شهر، ساعاتی طول می کشد تا ماشین آتش نشانی از راه برسد.از خانه جز تلی از خاکستر نمانده.انفجار همه چیز را از بین برده است و پیکر سوخته محسن از خانه بیرون کشیده می شود.مادر می گوید که پسر در همان لحظات هم ناراحت و نگران وسایل و خانه سوخته بوده است.مادر برای گرفتن فاکتور(داروی بیماران هموفیلی) آمده.مقداری خاکستر که مشخص است زمانی دفترچه بوده از نایلونی بیرون می ریزد.هیچ مدرک شناسایی ندارد.من و همکارم مات شده ایم.یکی از بیمارن با دفترچه خود برایش دارو می گیرد و نامه نگاریها و تلفنها شروع می شود.تا سه روز کارمان همین شده..تلفن زدن پیگیری کارها و رفت و آمد به بیمارستان سوانح سوختگی قطب الدین.جایی که محسن بستری شده.با بخش تماس گرفته ام.برای جویا شدن احوال محسن و آموزش تزریق فاکتور به پرسنل. خواهر و مادر محسن مرتبا به بخش می آیند و ناله و زاری می کنند.پابه پای خواهرش که از راه دور با کودکی معصوم در آغوشش آمده گریه می کنم.نا ندارد.کودکش از شدت گرما گر گرفته
خانم اردشیری به عیادت محسن می رود وبرای آنها پول و دارو می برد و هزینه بیمارستان را می پردازد.هفتاد درصد سوختگی عمیق...چهار روز بعد محسن از دنیا رفت.
پرده سوم:
ساعات پایانی کارم در بخش تنها نشسته ام.پسری با ظاهر کثیف و ژولیده و لباس مندرس وارد بخش می شود.کسی نیست و من کمی ترسیده ام.چهره ای نگران دارد و برق فلز نقره ای دستبند زندان را بر دستش می بینم و بیشتر می ترسم.گمان می کنم یک زندانی فراری به بخش دنج و خلوت ما پناه آورده و در یکی دو ثانیه هزار فکر در ذهنم می رود و می آید.بلافاصله مردی پشت سر زندانی از راه می رسد.دقایقی بعد همه چیز به سختی روشن می شود.افسر آگاهی به روش همه همکارانش و بر عکس ما اساس کارش بر بی اعتمادی است؛بر اتهام و حق دارد.با برخورد محکم من خرده اطلاعاتی می دهد.متهم پسر دیگری از خانواده ش است.به جرم سرقت اتوموبیل دستگیر شده.قیافه نزاری دارد و باورم نمی شود که دزدی کرده باشد.از داروهایی که اتفاقا در یخچال داریم برای او تزریق می کنم.با دیدن مهربانی و برخورد همدلانه من کمی قوت قلب می گیرد و شروع به التماس و زاری می کند و می گوید بی گناه است .در درگیری با هم سلولی های بازداشت موقت یا... حسابی کوفته و زخمی شده.خونریزی دارد و به شدت زرد شده.برایش دلسوزی می کنم و افسر پرونده جبهه می گیرد.برایش توضیح می دهم که کار من این است که فارغ از نژاد و مذهب و خوبی و بدی و معیارهای اخلاقی به فکر نجات جان انسانها باشم.به فکر می رود و وقتی برای رعایت حال بیمار به او هشدار می دهم و از مسئولیت عواقب ضرب و شتم یک بیمار هموفیلی می گویم در جوابم از بیمه مسئولیت می گوید و اینکه باکی از دادن دیه !! ندارند.جا می خورم و در عین حال خودم را نمی بازم.حس می کنم بیمار هموفیلی یعنی یکی از اعضای خانواده من.کسی که نیاز به درک اجتماع دارد . خونریزی بدن متهم و غیر متهم نمی شناسد.جدی است و دردناک.بیماری، بیماری است.سخت و جانفرسا.فردای آن روز جمعه است و بخش تعطیل...
ادامه دارد